سیاه - تاریخ: 1405/7/3 ساعت: 12:50
دوباره روزای سیاه برگشتن. دوباره شبهای با گریه خوابیدن و فکرای خودکشی و حس عمیق تنهایی برگشته. هیچکس نیست. هیچ چیز نیست. هیچی ندارم. خالی و تهی‌ام. از زندگی، از انگیزه، از انرژی، از امید خالیَم. تو دستام هیچی نیست. تو چشمام اشک و خونه. نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. همه‌چی مزخرف و خسته‌کننده‌ست. حا...
سیاه. - تاریخ: 1403/2/30 ساعت: 12:22
دوباره روزای سیاه برگشتن. دوباره شبهای با گریه خوابیدن و فکرای خودکشی و حس عمیق تنهایی برگشته. هیچکس نیست. هیچ چیز نیست. هیچی ندارم. خالی و تهیام. از زندگی، از انگیزه، از انرژی، از امید خالیَم. تو دستام هیچی نیست. تو چشمام اشک و خونه. نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. همهچی مزخرف و خستهکنندهست. حالم ب...
آذر 1402 - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 9:36
سلام :))من الان کشیکم، مریضم، تب دارم، هورمون های بدنم ریخته بهم، از بخش مسمومین خوشم نمیاد ولی خب، فقط یه هفته ش مونده و می تونم تحملش کنم. با وجود همه ی این شرایط، حالم خوبه، چون آدمایی هستن که می تونم باهاشون حرف بزنم و از حال بدم بهشون بگم و باهاشون خوش بگذرونم. حالم خوبه چون دارم روی خودم کار م...
نمیدونم - تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 13:09
هوف. سلام :)راستش رو بخواین خودمم نمیدونم چرا همیشه به اینجا برمیگردم. بلاگفا واقعا حس خونه بهم میده، خیلی دوسش دارم و فکر نمیکنم هیچوقت کامل فراموشش کنم.آخرین نوشته م اینجا این بود که چند روز دیگه میام و مینویسم و شد تقریبا یه سال :دیالان دیگه روزا سیاه نیستن. خاکسترین. شاید خاکستریِ کمرنگ. بعضی رو...
- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:04
اومدم که بنویسم، قبلش رفتم چن تا از آخرین نوشته هامو خوندم، این جایی که الان هستم، خیلی فرق داره با همه ی جاهایی که قبلا بودم، حسی که الان دارم متفاوته با حس های قبلیم، شایدم نیست، نمیدونم واقعا، نمیخوامم فکر کنم به چیزی، گم ترینم، خیلی گمم، نمیدونم چیکار کنم با خودم و زندگیم، تنها چیزی که میدونم ای...
آبان - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 15:04
وقتی تاریخ آخرین پست رو دیدم خودمم باورم نمیشد، پسر یعنی یه سال و نیم گذشته و من هیچی اینجا ننوشتم؟ شت بابا شت.چقدر این یه سال و نیمی که گذشت پر از اتفاق بود و چقدر من الان ناتوانم از مرور همهی اون خاطرهها. این روزا روزای خوبی نیستن، خاکستری نیستن، سیاهِ سیاهن. خیلی سیاهن. ولی خب از بچگی تو گوشمون چ...
بعد از مدتها، تولدم. - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 18:19
الان که دارم اینو مینویسم انگار هیچ چیزی حس نمیکنم، همه چی برام تُهیه، خلا عه، حتی نمیتونم درست فکر کنم، از دیشب انقدر به همه چی و به همه چی و به همه چی فکر کردم که مغزم درد میکنه، انگار یکی موهامو سفت گرفته باشه تو دستش و کشیده باشه، انگار یکی با پاهاش وایساده باشه رو بازوهام و بالا پایین پریده باش...
روزای ۲۴ سالگی - تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 18:19
سردرگمم، پریشونم، گُمم، نمیدونم دارم چیکار میکنم، مغزم اذیتم میکنه، خیلی فکر میکنه، به همه چی فکر میکنه، خیلی باهام حرف میزنه، دوست دارم خاموشش کنم، دوست دارم تو سرم هیچ صدایی نباشه، هیچ صدایی که سرزنشم میکنه، تحقیرم میکنه، بهم فحش میده و میگه دیدی شکست خوردی، نباشه، احساس میکنم شدم شبیه همهی آدمهای...
خاورمیانه - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 11:01
یکی از جلسه های فرهنگ وتمدن، استادمون، کراشِ كراشات در دورانها، گف امروز من هيچي نميگم و فقط ميخوام به سوالاي شما جواب بدم، هرچي از تاريخ سوال دارين بپرسين، بچه ها شروع كردن به سوالاي مختلفو گفتن و ا
قلبی که مچاله ست... - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 11:01
یه چیزی داره شدیدا اذیتم میکنه و نمیدونم چیه، حس تنهایی بی نهایتی دارم وقتی بین دوستامم و حس میکنم از کل دنیا بریدم، اگه خودکشی گناه نبود قطعا امشب آخرین شب زندگیم بود، افسردگی داره ذره ذره جونمو میخو
آخراي شهريور :( - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
از طرفي دلم نميخواد تابستون تموم شه ولي از طرفيم ميخوام زودتر برم تهران چون شديدا دلم براش تنگه ، انگار منو ساختن واسه زندگي تو يه جاي شلوغ ، تو شرايط سخت و پر فشار و پر از دغدغه و دونذگي ، اگه بيكار
ترم شش:)) - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
اولین روز ترم شش تموم شد ، فارما رو کلا نفهمیدم چی میگف و آمارم که فک میکردم استاد خوبه رو برداشتم استاد بده افتاد بهمون://///فقط اون تداخل رو که گفته بودم امیدوارم درست شه درست شد :)))) دانشگاه هشتاد درصدش «معطلی محض» تعریف میشه تو ایران درواقع:|
علوم پايه ي خيلي كوفتي - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
ميخوام دوتا چيزو براتون تعريف كنم ولي فقط حوصله ي نوشتن يكيش هست اون يكي بمونه برا بعدا:/علوم پايه يه ازمون كشوريه بين دانشجوهاي پزشكي كه اگه بتونن نصف نمره ي كل(كه٢٠٠تاست) رو بيارن ميتونن برن مرحله ي
علوم پايه ي خيلي كوفتي٢ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
اون يكي داستانو بذارين وسط كلاس فيزيك پزشكي بگماقا دانشكده ي ما اينجوريه كه اكثرا هر تيپي كه ميخوان ميزنن و حراستمون اصلا گير نيست، يني از صندل گرفته تا جلوباز و تونيكاي شديدا كوتاه و تنگ ميپوشن و حرا
زندگی،یاپ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
رفتم نوشتم از اینکه بعضی آدما از رندگیم رفتن هر لحظه خدارو شکر میکنم ،و واقعا حس الانم به اون آدما همینه ،آدمایی که قبلا شاید براشون از همه چیم میزدم ،و واقعا معرفتو در حقشون تموم کردم ،از وقتم ،انرژی
چیه؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:14
داشتم فکر میکردم به اینکه آخرین باری که از ته دلم خوشحال شدم یا ذوق داشتم یا هیجان زده شدم کی بوده؟ یا اتفاقی بوده که از ته دلم واسش لحظه شماری کرده باشم و قبلش کلی به خودم برسم و با ذوق آماده شم؟ داش
حسای خوب،حسای بد - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:29
غذا یادم رفت رزرو کنم باز :( و مجبورم یک هفته ی دیگه اضافه بگیرم :(احساس ذلتی که تو چشام هست و میتونین ببینین یا چی ؟؟ :( به یه نتیجه ی مهم رسیدم .... هر چقدر یه انسانی رو آزار بدین ،اذیتش کنین،عذاااابش بدین ....هر کاریم بکنین،تاکید میکنم ،هرررر کاریم بکنین نمیتونین روحش رو سرکوب کنین،نمیتونین جلوی ...
روح ندا :)دوست دارم :) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:29
میخوام برگردم به اکیپمون :))) دلم تنگه برا تک تکشون:)روح قشنگم :( ببخشید این مدت زندانیت کرده بودم .....دیگه امکان نداره هیچ وقت این کار بی ارزش رو تکرار کنم... همینجا بهت قول میدم دیگه هیچ وقت زندانیت نمیکنم...هیچ وقققتتتتتتتتتتت....یوووهوووووووو :D +قراره سه شنبه بترکووووونیممممم :))) +برام دعا کن...
کی تموم میشه ؟ - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:29
دیگه خسته شدم ... از اتفاقای جور واجوری که برام میفتن ،خسته شدم واقعا...یه اتفاقی میفته ،به خودت میگی از این بدتر نمیشه ،باهاش کنار میای،دوباره حالتُ خوب میکنی...بازم یه اتفاق دیگه .....یکی بدترش ،بازم همون پروسه باید طی بشه ....الان بعد این اتفاقه،حالمُ خوب کنم،خدا جانم؟بازم قراره یه اتفاقی بیفته ح...
مرسی خداااا :) - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 8:29
یوهووووووو :) بچه هاااا باورم نمیشهههه نه تنها کار همونجوری که دلم میخواست جلو رفت بلکه نگو خدا یه سورپرایزایی هم برام در نظر گرفته بوووووود [قلب]هیچی دیگه خلاصه دو روز عالی رو گذروند ممممممممم :))) امروز ولی پاره شدم :) چون یه کار مشاوره ای گرفته بودم که امروز باید تحویلش میدادم و داشتم مینوشتمش که...