یه چیزی داره شدیدا اذیتم میکنه و نمیدونم چیه، حس تنهایی بی نهایتی دارم وقتی بین دوستامم و حس میکنم از کل دنیا بریدم، اگه خودکشی گناه نبود قطعا امشب آخرین شب زندگیم بود، افسردگی داره ذره ذره جونمو میخوره، اینکه هیشکیو ندارم واسه دردودل کردن، هیشکیو ندارم برا گریه کردن و زار زدن، این از همه ی دنیا جدام میکنه، چقد همه ی ماها تنهاییم، چقد این بغضی که ته گلومه تلخه، به همه ی آدمایی که میشناسم فکر میکنم و مرورشون میکنم، حتی یکیشونم نمیتونه یه ساعت به حرفام گوش بده؟ که فقط تهش بگه میفهمه منو؟ که با خیال راحت از غصه هام پیشش بگم و نگه زیادی گنده ش کردی برا خودت، نگه تحمل کن میگذره، نگه دنیا و زندگی همینه، اینا رو نگه، دستمو بگیره منو ببره یه جایی که فک میکنه حالم خوب میشه، نمیشه برا یه شب من بشم شخصیت فیلمی که یکیو داره خوشحالش کنه؟ همیشه نوشتن آرومم کرده، الانم این بغض سرد و تلخ مونده تو گلومو تبدیل به اشک کرد و یه کم خالی شدم، دارم فک میکنم من چرا راهمو اشتباهی اومدم، من دوس دارم بشینم یه جا و ایده هایی که تو ذهنمن رو بیارم رو کاغذا، دوست دارم یکیو بذارم جلوم و با پوستش ور برم و موهاشو خوشگل کنم و یه کاری کنم فک کنه یکی از سلبریتیاس و منم میکاپ آرتیستشم و وقتی تو آینه خودشو دید یه لبخند عمیق بزنه. دوس دارم یکی باشه که بهش بگم خیالم تختِ تخته كه من براش اندازه ي همه ي دنيا مهم و باارزشم. روياهاي بزرگي تو سرمه ولي، بريدم از دنيا، حتي اگه به روياهام نرسم هم ميتونم بذارمشون و برم. فقط يه زندگي متفاوتي از اين ميخوام، من نميخوام گير كنم اينجا، كاش خدا نذاره.
+ امشب يه اتفاق مهم افتاد، دوستم ٤ تا از متنامو برا يكي كه خيلي سرش تو كاره فرستاد و اون اول متنمو با متناي شاملو اشتباه گرفت! و بعدشم كلي ازشون تعريف كرد و گف فوق العاده ن، يه بارم استاد فرهنگ تمدنمون كه خيلي آدم باسواديه از متنم تعريف كرد، يني واقعا ميتونم باور كنم كه منم يه قلم دارم واسه روايت كردن؟ شايدم دارم خواب ميبينم همه ي اينا رو... نميدونم ...
+ نبايد يادم بره خوب بودن و خوبي كردن بي چشم داشتو، ميدونم منِ يك نفر هم ميتونم كاري كنم دنيا جاي قشنگ تري شه.
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی