دوباره روزای سیاه برگشتن. دوباره شبهای با گریه خوابیدن و فکرای خودکشی و حس عمیق تنهایی برگشته. هیچکس نیست. هیچ چیز نیست. هیچی ندارم. خالی و تهیام. از زندگی، از انگیزه، از انرژی، از امید خالیَم. تو دستام هیچی نیست. تو چشمام اشک و خونه. نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم. همهچی مزخرف و خستهکنندهست. حالم بده و حتی جونی ندارم برای حال بدم کاری بکنم. یهو همهچیمو از دست دادم. هرچی که تو دستام بود رو ازم گرفتن. سخته. خیلی سخته.
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
وقتی تاریخ آخرین پست رو دیدم خودمم باورم نمیشد، پسر یعنی یه سال و نیم گذشته و من هیچی اینجا ننوشتم؟ شت بابا شت.
چقدر این یه سال و نیمی که گذشت پر از اتفاق بود و چقدر من الان ناتوانم از مرور همهی اون خاطرهها.
این روزا روزای خوبی نیستن، خاکستری نیستن، سیاهِ سیاهن. خیلی سیاهن. ولی خب از بچگی تو گوشمون چی خوندن؟ پایان شب سیه، سپید است.
یادم باشه چند روز دیگه بیام اینجا و بنویسم باز.
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
از طرفي دلم نميخواد تابستون تموم شه ولي از طرفيم ميخوام زودتر برم تهران چون شديدا دلم براش تنگه ، انگار منو ساختن واسه زندگي تو يه جاي شلوغ ، تو شرايط سخت و پر فشار و پر از دغدغه و دونذگي ، اگه بيكار
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
اولین روز ترم شش تموم شد ، فارما رو کلا نفهمیدم چی میگف و آمارم که فک میکردم استاد خوبه رو برداشتم استاد بده افتاد بهمون://///
فقط اون تداخل رو که گفته بودم امیدوارم درست شه درست شد :))))
دانشگاه هشتاد درصدش «معطلی محض» تعریف میشه تو ایران درواقع:|
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی
رفتم نوشتم از اینکه بعضی آدما از رندگیم رفتن هر لحظه خدارو شکر میکنم ،و واقعا حس الانم به اون آدما همینه ،آدمایی که قبلا شاید براشون از همه چیم میزدم ،و واقعا معرفتو در حقشون تموم کردم ،از وقتم ،انرژی
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی