خرید بک لینک

یکی از جلسه های فرهنگ وتمدن، استادمون، کراشِ كراشات در دورانها، گف امروز من هيچي نميگم و فقط ميخوام به سوالاي شما جواب بدم، هرچي از تاريخ سوال دارين بپرسين، بچه ها شروع كردن به سوالاي مختلفو گفتن و استادم نوشتشون رو تخته، تقريبا ١٠-١٢ تا سوال شده بود كه استاد گف ديگه سوالي ندارين؟ با خودم گفتم بذار سواليو كه هميشه ته ذهنم جاخوش كرده بپرسم، دستمو بلند كردم و گفتم: استاد ، دليل اينهمه بدبختي خاورميانه چيه؟ استاد يه كم مكث كرد و گف بالاخره يه سوال خوب ، و روي تخته نوشت خاورميانه ، بعدش مفصل توضيح داد كه همه ي بدبختياي خاورميانه خلاصه ميشه تو تفرقه، نداشتن اتحاد و نديدن همديگه، اينكه ديگه همديگه رو نميبينيم، اينكه وقتي نظر يكي برخلاف نظر ماست فك ميكنيم دشمنمونه ولي دشمن ما جهل ماست، دشمن ما افكار منفي ماست، دشمن ما اينه كه چشمامونو رو منطق ميبنديم و هميشه جوگيرانه عمل ميكنيم، ديروز اومدم نوشتم حس و حالم خوبه و امروز! از خواب پاميشي ميبيني آينده ت به سياه ترين نقطه ي خودش رسيده، يه هواپيما افتاده زمين با كلي جوون با كلي آرزو با كلي شاديهاي تجربه نكرده با كلي خنده هايي كه جاشون دوويدن بوده واسه رسيدن به رويا ولي تهش آتيش بود و جيغ و گريه و دعاهاي مادري واسه سلامتي بچه ش، از اونطرفم معلوم نيست ميخواد جنگ شه يا نه و كل زندگيت رو هواست، من فك ميكنم اينا همش تقصير خودمونه، يه چيزي تو همه ي ماها هست كه نميذاره زندگي روي خوششو نشونمون بده، فقط ميتونم بگم خداجون بهمون رحم كن، ما بازمانده هاي هزارويك بلايي هستيم كه تو چند كيلومتريمون اتفاق افتاد و بعدش فقط تونستيم مبهوتانه اشك بريزيم، رحم كن .

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 11:01

صفحه بندی