الان که دارم اینو مینویسم انگار هیچ چیزی حس نمیکنم، همه چی برام تُهیه، خلا عه، حتی نمیتونم درست فکر کنم، از دیشب انقدر به همه چی و به همه چی و به همه چی فکر کردم که مغزم درد میکنه، انگار یکی موهامو سفت گرفته باشه تو دستش و کشیده باشه، انگار یکی با پاهاش وایساده باشه رو بازوهام و بالا پایین پریده باشه، روز تولدی که برام مثل بقیه ی روزا باشه تلخ ترینه، دارم وارد 24مین سال زندگیم میشم و این واسم خیلی سنگینه، که هیچ کدوم از کارایی که تا 23 سالگی قرار بود انجام بدم رو انجام ندادم و دلم میخواد برم یه جا و انقدر جیغ بزنم که گلوم تا یه ماه بسوزه، 1 واسم یادآور خاطرات خیلی تلخین که با اینکه 24 سالمه ولی هنوزم نتونستم با خاطره های خوب جایگزینشون کنم، و لعنت، لعنت به همه ی آدمایی که اون خاطره های خیلی تلخو واسم ساختن، که حتی فکر نکنم بتونم هیچ وقت ببخشمشون.
راستش دلم نمیخواست انقدر دارک باشه نوشته ی امروزم، که 1 9 ماه برگشتم، ولی خب شد دیگه، مهم نیست.
+هوامو داشته باش خداجون، هوامو داشته باش که خیلی بهت نیاز دارم.
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی