سردرگمم، پریشونم، گُمم، نمیدونم دارم چیکار میکنم، مغزم اذیتم میکنه، خیلی فکر میکنه، به همه چی فکر میکنه، خیلی باهام حرف میزنه، دوست دارم خاموشش کنم، دوست دارم تو سرم هیچ صدایی نباشه، هیچ صدایی که سرزنشم میکنه، تحقیرم میکنه، بهم فحش میده و میگه دیدی شکست خوردی، نباشه، احساس میکنم شدم شبیه همهی آدمهایی که تو این سالها اذیتم کردن، الان که اکثرشون نیستن، خودم دارم نقش اونا رو واسه خودم بازی میکنم، از طرف اونا خودمو تحقیر و سرزنش میکنم، از طرف اپنا خودمو اذیت میکنم و مدام تو سر خودم میزنم، خستهم، خیلی خستهم، از اینکه به هرجایی از زندگیم نگاه میکنم یه چیزی هست که اذیتم کنه خستهم، چرا اینجوریه؟ چرا باید مدام غصه یا حسرتِ یه چیزی رو بخورم؟ دلم میخواد اینقد سخت نگیرم، دلم میخواد انقد خودمو اذیت نکنم، ولی نمیشه، نمیتونم، نمیتونم ذهنمو متمرکز کنم، مثل خوره افتاده به جونم و داره میخورتم، این فکرا دارن اذیتم میکنن، اینکه نمیدونم کجام و اینکه نمیدونم درست و علط چیه، داره داغونم میکنه، شایدم کرده، چیکار باید بکنم؟
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی