از طرفي دلم نميخواد تابستون تموم شه ولي از طرفيم ميخوام زودتر برم تهران چون شديدا دلم براش تنگه ، انگار منو ساختن واسه زندگي تو يه جاي شلوغ ، تو شرايط سخت و پر فشار و پر از دغدغه و دونذگي ، اگه بيكار بمونم يا بيشتر از ٥روز تو خونه بشينم و بيرون نرم اصن زندگي مث زهر تلخ ميشه
خلاصه كه كاش زودتر جمعه شه ولي دلم نميخواد شنبه كلاس داشته باشيم :| ولي داريم :||||| اين حسي كه بعد علوم پايه بهت دست ميده اينجوريه كه آخجون ديگه درس و امتحان و كلاس و دانشگاه تموم شد :| در صورتي كه فقط ٢.٥ سالش رفته و اگه اين حس بهتون دست داد و شماهم متقابلا بهش دست دادين ديگه تمومه ديگه بدبخت شدين رفت
مث من :))))) حس ميكنم بعد علوم پايه بايد يه قسمت جديدي از زندگيم شروع شه و ديگه نميخوام درس خوندن ادامه داشته باشه اصن
بعضي وقتا فك ميكنم الان اگه يه دختري تو يه روستا با بابا مامان كشاورز بودم احتمالا ازدواج كرده بودم و يه بچه هم داشتم و صبح تا شب دغدغه م غذا پختن و كهنه ي بچه رو شستن بود :|||||
ولي اصلا نميتونم زندگي اين شكلي رو قبول كنما ، همش يه صدايي تو درونم ميگه حق من از زندگي نبايد انقد كم باشه !
ديگه پرحرفي نكنم :))) جمعه كه رسيدم تهران ميام مينويسم بازم :* فعلا تا اون روز بايد يه مقاله راجع به زبان خوندن بنويسم و يه كم بيشتر رو دانش آموزام وقت بذارم ![]()
+ به رسم قديما ميخوام بگم خداجون حواسم هست كه حواست بهم هست ، مرسي كه انقد مهربوني اصن ، بازم بيشتر مهربون باش باهامون ، با هممون ، ما خيلي طفلكي تر از اين حرفاييم به خدا :))
برچسب:
نویسنده: بهنام ابراهیمی