خرید بک لینک

داشتم فکر میکردم به اینکه آخرین باری که از ته دلم خوشحال شدم یا ذوق داشتم یا هیجان زده شدم کی بوده؟ یا اتفاقی بوده که از ته دلم واسش لحظه شماری کرده باشم و قبلش کلی به خودم برسم و با ذوق آماده شم؟ داشتم فکر میکردم خیلی وقته عمیقا نمیخندم و لذتی از هیچی نمیبرم، حتی قشنگ ترین و موثر ترین فیلم ها، کتاب ها، هنر ها، کیس های پزشکی، اسم بیماری ها و ... هم دیگه سر ذوقم نمیارن، خیلی وقته صبح ها که از خواب بیدار میشم انگار خستگی یه کوه رو تنمه و هروز از خودم میپرسم چه جوری باید این کوه رو بتکونمش؟ شب ها ولی دلم نمیخواد بخوابم، میخوام تا صبح بیدار بشینم و یکی باشه که بدون دغدغه ی فردامون بشینیم چایی بخوریم، پفیلا درست کنیم، املت بزنیم و با هم به ریش زندگی بخندیم و بعد که خورشید طلوع کرد بخوابیم تا وقتی که خوابمون تموم شه. ترم شش واقعا ترم سخت و سنگینی بود و هنوز غول مرحله آخرشو نگذروندیم، نذاشت حتی یه لحظه ذهنمون از دغدغه خالی باشه و نذاشت بفهمیم آرامشمون کجا گم شده، خیلی وقتا دلم خواست جمع کنم برم از همه ی این دل مشغولیا، خودمو بکَّنَم از همه ي اين دغدغه ها، يه جاهايي واقعا كم آوردم، سر حرص خوردن، سر عصبي شدن، سر زيادي فكر كردن كم آوردم و خودمو ديدم كه بلاتكليف و عاجز از هر ابراز احساسي نشسته وسط معركه اي كه همه دارن داد ميزنن بزنش ، بزنش. خودمو ديدم تنهاي تنها، دورافتاده از دوستام، با دستای خالی. نمیدونم من واسه این سختیا زیادی جوونم یا زندگی داره سخت میگیره، ولی خب اینو میدونم که ظرفیتم تموم شده ، من عادت نکردم، عادت نکردم به بی عدالتیای دنیا، به دیدن بچه ها سر چارراه ها، به اینهمه استرس سر امتحانامون، به زندگی، عادت نکردم. الانم دارم با دستای یخ زده مینویسم که از اینکه تولد و یلدای امسال انقد مزخرف بودن از خودم معذرت میخوام. باید با خودم کنار بیام دیگه!

+ ولی من یادم رفته مهربون بودنو، ندا سعی کن یه کم مهربون تر باشی از این به بعد، این چیزیه که حتما به دردت میخوره.

++ خدایا، مث همیشه این ته باهات حرف میزنم، مهربونیاتو بریز رو سرمون، نذار دلمون براشون تنگ شه.

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 2:14

صفحه بندی